تبلیغات
کودک - داستان بچه کلاغ

داستان بچه کلاغ

دوشنبه 18 آبان 1388 05:27 ب.ظ

نویسنده : یاسمین دستان
 یكی بودیكی نبود‍؛سال ها پیش در باغ بزرگی پرندگان بسیاری زندگی می كردند. در این باغ ؛كلاغ كوچكی هم بود كه آرزو داشت پرهای زیبایی داشته باشد. و می خواست زیباترین پرنده ی دنیا باشد.یك روزكه در باغ پرواز می كرد به مادرش رسید گفت ((مامان جون من دوست دارم پرهای قشنگی داشته باشته باشم .))

مادرش گفت((عزیزم،تمام كلاغ ها رنگ پرهای  شان سیاه است))

    بچه كلاغ گفت : " ولی مادر من این رنگ را دوست ندارم ،پرنده های دیگر مرا مسخره می كنند."و رفت تا به بچه كلاغ های دیگر رسید .

   به آن ها گفت : "بیایید برویم به رنگرزی و رنگمان را عوض كنیم." بچه كلاغ های دیگر حرف او را گوش ندادند و گفتند:"نباید این كار را بكنیم ؛ چون كه خدای مهربان ما را این طور آفریده است "

     بچه كلاغ ناراحت شد واز پیش آن ها رفت و به رنگرزی رفت وپرهای خودش را به سطل های رنگ زد .

وقتی در جنگل راه می رفت همه ی نگاه ها به او خیره شده بود و همه با تعجب به او نگاه می كردند. تااین كه رفت و رفت تا به مادرش رسید ؛ ولی وقتی مادرش او را دید، چیزی نگفت.

   آن شب وقتی خوابیدخواب دید تما م فك وفامیل هایش به حمله كرده  می گو یند :"این پرنده ی ناشناس را بیرون كنید،او از مانیست"

    اوكه خیلی ترسیده بود ازخواب پریدو روزبعد دوباره به رنگرزی رفت ورنگش را سیاه كردوقتی به خانه برگشت مادرش وقتی اورا دید خندیدو به او گفت:آفرین

   بچه كلاغ گفت:((مامان جون مگه رنگ سیاه رنگ چیست؟ چرا خدا ما را به این رنگ آفریده است؟))

مادرش گفت: ((پسرم، رنگ سیاه رنگ خانه كسی است كه مارا آفریده است. آیا می دانی چه كسی را می گویم؟))

    بچه كلاغ گفت : ((خدا))

    اوآن شب به حرف های مادرش فكر كردو فهمید ،چه قدرخوب است كه خدای مهربان همه چیزرادرست آفریده است وروزبعدازمادرش معذرت خواهی كرد.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -