تبلیغات
کودک - قصه کودکانه

قصه کودکانه

شنبه 25 اردیبهشت 1389 05:23 ب.ظ

نویسنده : یاسمین دستان

گربه ی ملوس
 

     یكی بود یكی نبود غیراز خدای مهربان هیچكس نبود در یك باغ زیبا و بزرگ، گربه پشمالویی زندگی میكرد. او تنها بود. همیشه با حسرت به گنجشكها كه روی درخت با هم بازی میكردند نگاه میكرد. یكبار سعی كرد به پرندگان نزدیك شود و با آنها بازی كند ولی پرندهها پرواز كردند و رفتند. پیش خودش گفت: كاش من هم بال داشتم و میتوانستم پرواز كنم و در آسمان با آنها بازی كنم. دیگر از آن روز به بعد، تنها آرزوی گربه پشمالو پرواز كردن بود. آرزوی گربه پشمالو را فرشتهای كوچك شنید. شب به كنار گربه آمد و با عصای جادوئی خود به شانههای گربه زد. صبح كه گربه كوچولو از خواب بیدار شد احساس كرد چیزی روی شانههایش سنگینی میكند. وقتی دو بال قشنگ در دو طرف بدنش دید خیلی تعجب كرد ولی خوشحال شد خواست پرواز كند ولی بلد نبود. از آن روز به بعد گربه پشمالو روزهای زیادی تمرین كرد تا پرواز كردن را یاد گرفت البته خیلی هم زمین خورد. روزی كه حسابی پرواز كردن را یاد گرفته بود، ‌در آسمان چرخی زد و روی درختی كنار پرندهها نشست. وقتی پرندهها متوجه این تازه وارد شدند، از وحشت جیغ كشیدند و بر سر گربه ریختند و تا آنجا كه میتوانستند به او نوك زدند. گربه كه جا خورده بود و فكر چنین روزی را نمیكرد از بالای درخت محكم به زمین خورد. یكی از بالهایش در اثر این افتادن شكسته بود و خیلی درد میكرد شب شده بود ولی گربه پشمالو از درد خوابش نمیبرد و مرتب ناله میكرد. فرشته كوچولو دیگر طاقت نیاورد، خودش را به گربه رساند. فرشته به او گفت: آخه عزیز دلم هر كسی باید همانطور كه خلق شده، زندگی كند. معلوم است كه این پرندهها از دیدن تو وحشت میكنند و به تو آزار میرسانند. پرواز كردن كار گربه  نیست. تو باید بگردی و دوستانی روی زمین برای خودت پیدا كنی. بعد با عصای خود به بال گربه پشمالو زد و رفت صبح كه گربه پشمالو از خواب بیدار شد دیگر از بالها خبری نبود. اما ناراحت نشد. یاد حرف فرشته كوچك افتاد. به راه افتاد تا دوستی مناسب برای خود پیدا كند. به انتهای باغ رسید. خانه قشنگی در آن گوشه باغ قرار داشت. خودش را به خانه رساند و كنار پنجره نشست. صبح كه گربه پشمالو از خواب بیدار شد دیگر از بالها خبری نبود. اما ناراحت نشد. یاد حرف فرشته كوچك افتاد. به راه افتاد تا دوستی مناسب برای خود پیدا كند. به انتهای باغ رسید. خانه قشنگی در آن گوشه باغ قرار داشت. خودش را به خانه رساند و كنار پنجره نشست. در اتاق دختر كوچكی وقتی صدای میو میوی گربه را شنید، با خوشحالی كنار پنجره آمد. دختر كوچولو گربه را بغل كرد و گفت: گربه پشمالو دلت میخواد پیش من بمانی. من هم مثل تو تنها هستم و هم بازی ندارم. اگر پیشم بمانی هر روز شیر خوشمزه بهت می دم. گربه پشمالو كه از دوستی با این دختر مهربان خوشحال بود میو میوی كرد و خودش را به دخترك چسباند.

 




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: کاردستی ، عروسک سازی ، هنر ، اوقات فراغت ، قصه قشنگ ، گربه ملوس ، داستان کوتاه ،
آخرین ویرایش: - -